شايلين جون، عشق مامان و باباشايلين جون، عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

مزرعه عشق

شایلین 25 ماهه من

دخمل 25 ماهه من سلام 2 ساله و 1 ماهه من سلام قند عسلم، شیرین زبونم چه زود داره دوران کودکیت سپری میشه مامانی، کم کم داری خانم میشی گل دخترم الانشم کلی بزرگ شدی : 2 سال و 1 ماهه شدنت مبارک این روزها با شیرین زبونیات و با ناز و ادا صحبت کردنت قند تو دلمون آب میکنی، یه روز بابایی داشت میگفت دخملون که بیشتر کلمه ها رو درست ادا میکنه! حالا بگو قسطنطنیه! که با شگفتی تمام دیدیم درست ادا کردی ما واسه خندش گفتیم مامانی!!! ولی بازم کلی خندیدمو و واست دست زدیم و ذوق کردیم. آره دیگه دخملک باهوش ما در 2 سال و 18 روزگیش این کلمه رو تکرار کرد. دیگه کلی شعر بلدی، تا 16 میشمری البته بی خیال 8 تی!!!! از شیرین زبونیات...
14 بهمن 1393

تولد دو سالگی دخترم

    امروز طلیعه ی زیبای سحرگاهان درخشان تر و زیباتر از همیشه می تابد زیرا که از دل دی پروردگار موجودی با لطافت بهشت تقدیم لحظه هایم کرده، دختری دوست داشتنی که همسفر زندگیم خواهد ماند. و با مهربانی ابدی و وصف ناپذیر واژه مادر بودن را برایم معنا خواهد کرد. نفس مامان و بابا  11 دی 1393 مصادف با اول ژانویه 2015 سالروز زمینی شدنت مبارک. عزیز دل مامان سلام، تولد 2 سالگیت خونه مامان جون اشرف و بابا جون محمد برگزارشد، آخه مامان جون پاشون و عمل کردن و نمی تونستن از خونه بیرون بیان.( ایشاا... هرچی زودتر خوب بشن، آمین) یه تولد خودمونی با حضور عمه ها و عمو و خا...
16 دی 1393

دومین یلدای شایلینی

زندگی مامان          به صد یلدا الهی زنده باشی         انار و سیب و انگور خورده باشی                      اگر یلدای دیگر من نباشم             تو باشی و تو باشی و تو باشی               سی ام آذره و یک  شب زیبا یه  شب بلند به اسم شب یلدا شب شب نشینی و شادی و خنده شبی که واسه ی همه خیلی بلنده همه ی اهل خونه خوشحال و خندون آجیل و شیرینی و میوه  فراوون شب قصه گفتن و یاد قدیما قصه ی لحاف کهنه ی ننه...
6 دی 1393

دخمل نازنینم: بای بای می می، بای بای شیشی!!!

دخمل نازنینم، شایلینم روزی که به دنیا اومدی، زیباترین روز زندگیم بود، انگار همین دیروز بود فرشته قشنگم رو بغل کردم و بهش شیر دادم، یادمه که با سختی زیاد به کمک خاله جونام ( خاله فهیمه و خاله فایزه) و مامان جون فرخندت تلاش کردیم که شیر بخوری.  با دردی که داشتم دوست داشتم که شیره جونم رو بهت بدم، با نگاهم نوازشت میکردم و با تپش های قلبت بهم آرامش می دادی... و حالا تو فرشته کوچکم شدی یک دخمل کوچولوی 22 ماهه که می خواستم از می می خوردن بگیرمت!!! آخه غذا نمی خوردی و دکترم گفت وابسته به شیره و باید از شیر بگیریش. اول دفعات رو کم کردم و طی روز بهت شیر نمی دادم و بعدشم نوبت ظهر رو قطع کردم و در نهایت پنج شنبه 29 آبان ماه 93 به طور ...
25 آذر 1393

23 ماهه من

    دختر گلم...نفس مامانی...چقدر زود 23 ماه گذشت: انگار همین دیروز بود صدای خبر آمدنت می آمد... خبر زمینی شدنت... آن روزها 50 سانت بیشتر نداشتی... حالا شدی یه دختر زیبا با 89 سانت قد... حالا شدی یک دلربا،عزیز جانم... شدی تمام هستی ما... حالا باید نوید 2 ساله شدنت را بدهم عزیزکم... آری،چیزی نمانده به آن روز با شکوه... تنها 1 ماه دیگر باقیست تا سالروز جدایی تو از فرشته ها و پیوستن ات به ما زمینی ها... خواستم بگویم که... تک تک لحظه های این 23 ماه برای ما... پر بود از عشق... از مهربانی... از محبت... از زندگی... برا...
12 آذر 1393

شایلین و سامان

گل خوش خنده زندگیم، شایلین عزیزم   یکشنبه 18 آبان ماه 93 پسرعمه من به همراه سمیرا جون و پسر گلشون آقا سامان خونه مامان جون، بابا جون دعوت بودن، ما هم رفتیم اونجا تا دیداری تازه کنیم و دخمل گلم که عاشق بچه هاست با سامان جون بازی کنه!!!   دخمل گلم یک سال و ده ماهه، آقا سامان گلم دو سال و سه ماهه   در کل باهم همبازی های خوبی بودین  و به هر حال یه جوری من و سمیرا جون و خودتونو سرگرم داشتین،در ضمن دخمل گلم که حالا خیلی بد غذا شده به هوای سامان جون غذا خوردو مامانشو خوشحال کرد!!!    هنوزم که چند روزی از دیدارتون میگذره یاد آقا سامان و سمیرا جون می کنی مخصوصا...
22 آبان 1393

22 ماهگی نفسم

شایلین زیبای من! صدای توست که این روزها طنین می افکند بر تمام لحظات و دقایقمون. صدایی که همیشه شنیده می شود.صدایت شیرین و گوش نواز است ، وقتی که حرف میزنی، وقتی که قهقهه میزنی... وقتی که کلمات را اشتباهی میگی، همون اشتباهات دلنشین است. لبخند به لب مان می اوری بس که مشتاق گفتنی... حرف بزن و حرف بزن و حرف بزن... آن قدر که ... صدای تو باشه همه جا آن قدر که ... صدایت پر شود در گوشمان دوستت داریم  ماهگیت مبارک  شایلین، جواهر بی همتای من 11 آبان به همراه دخمل 22 ماهمون راهی بیرجند شدیم تا تاسوعا، عاشورا اونجا باشیم . اینم یه عکس از دخملمون ...
21 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مزرعه عشق می باشد