دخمل نازنینم: بای بای می می، بای بای شیشی!!!
دخمل نازنینم، شایلینم
روزی که به دنیا اومدی، زیباترین روز زندگیم بود، انگار همین دیروز بود فرشته قشنگم رو بغل کردم و بهش شیر دادم، یادمه که با سختی زیاد به کمک خاله جونام ( خاله فهیمه و خاله فایزه) و مامان جون فرخندت تلاش کردیم که شیر بخوری. با دردی که داشتم دوست داشتم که شیره جونم رو بهت بدم، با نگاهم نوازشت میکردم و با تپش های قلبت بهم آرامش می دادی... و حالا تو فرشته کوچکم شدی یک دخمل کوچولوی 22 ماهه که می خواستم از می می خوردن بگیرمت!!!
آخه غذا نمی خوردی و دکترم گفت وابسته به شیره و باید از شیر بگیریش.
اول دفعات رو کم کردم و طی روز بهت شیر نمی دادم و بعدشم نوبت ظهر رو قطع کردم و در نهایت پنج شنبه 29 آبان ماه 93 به طور کامل تورو از شیر گرفتم. خیلی دخمل گلی بودی، فقط بهت گفتم مامانی می میم اوف شده، دیدی سامان بزرگ شده و می می نمی خوره! واست قصه بگم لالاکنی، دخمل نازنینم بهمین راحتی قبول کرد و گفتی مامان قصه سامان بگو!!!
دو شب اول با شیشه خوابیدی و قصه سامان و پویا و مارال و سی دی لالایی خاله ستاره!!!نصف شب بیدار میشدی و شیشه می خوردی و لالا می کردی ، یعنی حالا جای می می رو شیشی گرفت .
اما!!!
اما از شنبه 1 آذر 93 دخمل گلم با یه حرکت انتحاری شیشی رو هم ترک کرد و دو پروژه در هم ادغام شد
اون شب بدترین شب تو دوران از شیرگرفتنت بود، بابا حسین شب کار بود و مامان جون بابا جونم که خاطرجمع بودن تو شیشه می خوری و اذیت نمی کنی شب خونمون وانستادن. ولی نمی دونم چی شد که هر کار کردم شیشه نخوردی و توبغل خوابوندمت، ولی کلی تا صبح بیدارشدی و بهانه جویی می کردی یه کم تو تختت خوابیدی و یه کم رو پام ( تو اون حالت بقول خودت می گفتی مثل رونیکا!!! فدات بشم مامانی که اینقدر باهوشی و همه چیز یادت می مونه) فکر کنم اولین شب و آخرین شبی بود که رو پام خوابیدی عزیز دلم!!! منم اون شب تا صبح پدرم دراومد و میشه گفت اصلا نخوابیدم.
ولی هیچ شب دیگه مثل اون شب نبود، خیلی شبا یا میشه گفت بیشتر شبا دیر می خوابیدی یا دو سه باری بیدار میشدی و یه کم گریه می کردی ولی زود تو بغلم می خوابیدی و میذاشتمت سر جات؛ کلا خوابت سنگین تر از قبل شده بود.
دو هفته اولم ظهرا نمی خوابیدی و شبا هم دیر می خوابیدی و صبح هم تا 11 خواب بودی. و حالا که حدود یک ماه می گذره ظهرا هرچند به سختی یه کم می خوابی 
دخمل نازنیم بیشتر از همه میدونی چی در طول این مدت اذیتم می کرد؟ اون نگاه معصومانه ای که به مامان داشتی، ولی چاره ایی نبود، جز بی رحمی و ندادن می می
شایلینم بهت افتخار میکنم، چون اینقدر فهمیده و مهربون بودی که با صحبت کردن همه چیز رو قبول کردی،
عاشقتم دخترم
دخترم 22 ماه و 18 روز شیرخوردن نوش جونت باشه...


این هم جزئی از زندگی هست، هرچند سخت ولی باید تموم میشد.
دخمل نازنینم متشکرم به خاطر صبوریت و همکاری که با مامانی داشتی، امیدوارم در پروژه های بعدی هم سربلند و سرافراز باشیم.

اینم از دخمل مامانی با کلاه قشنگی که عمه اعظم جونش واسش بافته
ممنون عمه جون



.gif)
دخمل نازم خونه دایی رضاش در حال ژست گرفتن واسه عکاسا


.gif)

نفسم همیشه شاد و خندون باش




دخمل نازنینم: بای بای می می، بای بای شیشی!!! 
