شايلين جون، عشق مامان و باباشايلين جون، عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

مزرعه عشق

یادش بخیر اول مهر

  دختر نازنینم بادش بخیر ، همیشه نزدیک مهر که میشد ما پسرا  نگران موهامون بودیم و از اینکه باید اجبارا موهامونو  کوتاه  که نه ، کچل کنیم ناراحت بودیم . زمانیکه ما درس میخوندیم ( البته خیلی قدیم هم نبود ، فکرنکنی الان سن من خیلی بالاست) فکر کنم تا اواسط دبیرستان کوتاه کردن موها در حد نمره چهار اجباری بود  ولی الان که اغلب دانش آموزا از ابتدایی گرفته تا دبیرستان در حد بوندس لیگا موهاشونو   فشن میکنن. خلاصه  از این حرفها و خاطرات که بگذریم به یاد اول مهر دیروز شما رو بردیم آرایشگاه دایی ثابت که مخصوص کودکان بود.برای اولین بار بود که تو زندگی چند ماهت میرفتی آرایشگاه،  دایی ثابت خیلی آقای خوش اخلاقی ب...
2 مهر 1392

کنجکاویهای شایلین جون

دختر نازم هنوز 9 ماهت تموم نشده ولی شیطونیات 9 برابر شده ، تا میذاریمت رو  زمین سریع به سمت اشیا جدید سینه خیز میری و اگه نگیریمت کلی خراب کاری به بار میاری . میگی نه ! به این عکسها که دوربینهای مخفی در لحظه ارتکاب حرم ازت گرفته دقت کن                        خب  باباجون دستگاه DVD تون که گفتین خرابه ، همینه؟؟؟                                     یه CD  بدین من تستش کنم ببینم ایرادش چیه؟؟؟؟!!!                 ...
2 مهر 1392

تولد هشت ماهگی و دو حرکت جدید

 دخملی مامان چی زود ماهها سپری میشن گلم این پست و در حالی برات میذارم که 21 روز از هشت ماهگیت و پشت سر گذاشتی به عبارتی 11 روز بیشتر نمونده تا 9 ماهگی گلم ،اخه علاوه بر دلائلی که قبلا ذکر شد دخملی مامان سرمای بدی هم خورد و پشت سرهم داری کارای جدید یاد میگیری و من و بابایی و همه دوستاراتو ذوق زده میکنی، یکی ازین کارا خزیدن که اولین بار سه روز قبل از اینکه هشت ماهت تموم شه انجام دادی و از اون موقع دیگه هی دوست داری به سمت اشیا جدید بری ما هم باید حواسمون باشه به چیزای خطرناک دست نزنی . دست دست میکنی البت قبلانم انجام میدادی ولی الان بلافاصله تا بهت میگیم انجام میدی یکی دیگه از کارا که خیلی منو  خوشحال کرد گفتن کلمه " ماما " بود که &n...
2 مهر 1392

اولین سفر شایلین جون به شمال ( روز چهارم و پنجم)

   سلام دخمل گل مامانی که همسفر خوبی واسه هممون بودی . عزیز دل وای که روزا چه زود میگذره رسیدیم به روز چهارم سفر و میشه گفت روز آخر ، آخه فردا قرار تو راه باشیم با شما دخمل شیطون که بیشتر تو مسیر راه اذیت میکنی   روز چهارم بخاطر دو روز پر تفریح که از صبج تا شب بیرون بودیم به اتفاق تصمیم گرفتیم روز آزاد باشه و هر کسی به هر کاری دوست داره بپردازه من و بابایی هم که خیلی خسته بودیم گرفتیم خوابیدیم   بعدشم یکسری عکس تو محوطه ویلا از دخمل گلم گرفتیم. ناهارم عمو مصطفی یه جوجه کباب خیلی خوشمزه واسمون درست کرد  البته خوشمزه گیش واسه این بود که بابایی دستیارش بود   عصرم به اتفاق رفتیم یه سری به دریا زدیم...
30 شهريور 1392

اولین سفر شایلین جون به شمال ( روز سوم )

دوشنبه 4 شهریور 92  شایلین جون در ارتفاعات رامسر ، در انتظار بابایی تا از آب گرم بیاد     ای بابا چرا نمیاین دیگه، میخوام دوباره برم تله کابین      بابایی من میخوام رانندگی کنم    من که راه افتادم خیلی دیر شده     عکس تبلیغاتی ایران خودرو، واسه خودرو ملی     شایلین گلم در انتظار سوار شدن به تله کابین     شایلین خانم در تله کابین رامسر           شایلین جون در ارتفاعات رامسر           یه خواب جانانه در هوای نسبت...
29 شهريور 1392

اولین سفر شایلین جون به شمال ( روز اول و دوم )

دخمل گلم سلام خوفی؟ جمعه 1 شهریور 92 من و تو و بابایی به اتفاق مامان جون و بابا جون، دایی رضا و خاله مریم، خاله آرزو و عمو مصطفی و مامان باباشون اکیپی راهی شمال شدیم. دایی رضا و خاله مریم  بیشتر مسیر تو ماشین ما بودند و در نگهداری از شما دختر شیطون که سر جات بند نبودی به من کمک می کردند.  اینم سفرنامه شایلین جونم به روایت تصویر    شنبه 2 شهریور 92 محوطه ویلا     اولین دیدار دخملم با دریا     روز اول میونه ی خوبی با دریا نداشتی گلم     ما در حال قایق سواری ، دخملم بغل باباجونش در انتظار ما     عصر روز اول مجددا عازم ددر   ...
29 شهريور 1392

شایلین خانم در مراسم عروسی

  مراسم حنابندان ناصر ( پسر خاله مامانی ) پنجشنبه 24 مرداد 92           دامادی ناصر چهارشنبه 30 مرداد 92 باغ آلنوش           عروسی نیلوفر جون ( دختر عمه گلت ) و آقا ایمان شنبه 9 شهریور 92 باغ تخت طاووس       ...
25 شهريور 1392

یک ظهر تابستانی به یاد ماندنی

شایلین بلا ، نه طلا ، سلام خوبی  ؟دماغت چاقه ؟ لبت خندون ، فدات بشم مامانی  چهارشنبه 23 مرداد 92 روزی که بابایی تربت سرکار بود ولی قرار بود بعدازظهر بیاد و مامان جون و بابا جونم ، خونمون بودن ولی در حال استراحت من و شما که ظهرها میونه ی خوبی با خوابیدن نداری رفتیم تو اتاقت تا یه کم سرگرمت کنم تا کمتر سر و صدا تولید کنی و بذاری مامان جون و بابا جون کمی استراحت کنند و به یه طریقی هم سوپتو بدم بخوری چون مدتیه که بد غذا شدی گلم  اول گذاشتمت رو مبلت و کمی بهت غذا دادم بعدش رو زمین داشتیم با هم بازی می کردیم که یهو چشمت به روروئک افتاد با ذوق بهش اشاره کردی منم تو رو گذاشتم داخلش و شما هم دائم دستات در حال جنب و جوش بود و کلی...
21 شهريور 1392

شایلین و هانا جون

سلام دخمل مامانی یکشنبه 27 مرداد ماه 92 در حالیکه شما 7 ماه و 17 روزت بود الهام جون دوست دوران دانشگاه مامانی و هانا جون دخمل گلش که 2سالونیمش بود مهمون ما بودن تو و هانا جون خیلی با هم خوب بودین و اولش که همدیگه رو دیدین کلی ذوق کردین   و خوشبختانه تا آخر شب هم ادامه داشت، هانا جون دوتا هدیه خوشکل واست  آورده بود دست هانا جون و مامان گلش درد نکنه به ما دوتا که خیلی خوش گذشت امیدوارم به الهام جون و هانا جونم خوش گذشته باشه و بازم هروقت از بجنورد میان بیان خونمون.  اینم چند تا عکس خوشگل از شما دو دختر گل           ...
21 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مزرعه عشق می باشد