شايلين جون، عشق مامان و باباشايلين جون، عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

مزرعه عشق

سرماخوردگی دخملی

ناناز مامان سلام دخملی مامان باز سرماخورد و این دفعه از مامانش گرفت الهی مامانی فدات شه انان که دارم این پست و میذارم شکر خدا یه هفته ایی هست که خوب شدی ( خدا جونم شکرت ) سرماخوردگی خیلی طولانی بود و دخملیمم خیلی اذیت شد هر روز آبریزش بینی و سرفه . میشه گفت حدود 10 روز روزه بودی چند روز اول که کاملا بی اشتها پس از چند روزم اگه میخواستی چیزی بخوری سرفه هات نمی ذاشتن و بی خیال میشدی نانازم روز دوشنبه 28 بهمن 92 با بابایی بردیمت دکتر ، آقای دکترم گفتن شکر خدا گلوی دخملیم چرک نداره. تا روز چهارشنبه بد نبودی ولی از چهارشنبه شب تا عصر پنج شنبه نگو و نپرس  شب تا صبح دائما در حال بهانه جویی  صبح روز پنج شنبه هم تصمیم دا...
20 اسفند 1392

دومین سالگرد درگذشت پدر بزرگ عزیزمون

  دو سال است که در سفرهایمان به بیرجند جای خالی تو را با تمام وجود احساس میکنیم و نیستی که با نفس گرم و صمیمی ات ، با دستان گرم و مهربانت و چهره خندانت ، خوشحال از حضورمان در خانه ات شوی و حال ما باید با چشمانی گریان در منزل ابدیت به دیدنت بیاییم. چه خوب بود روزهای در کنار تو  بودن و افسوس که رفتی و دخترم روزهای با تو بودن را و کلام شیرینت را ندید، افسوس ...   دومین سالگرد درگذشت حاج محمد ابراهیم قمری را به همسر ، مادر و پدر همسر عزیزم ، دایی و خاله های گرامی و کلیه فامیل وابسته تسلیت عرض میکنیم. شایلین و بابایی       قربون صفا و مهربونیات پدربزرگ خیلی این رو...
7 اسفند 1392

خاطرات یکسال و دو ماهگی شایلینی به روش mp3

با سلام به  دختر گلم و همگی دوستای شایلین جون. با توجه به اینکه شایلین خانوم اخیرا خیلی خیلی خیلی خی.............................لی شیطون شدن و از سر وکول من و بابایی بالا میره و تا میخوایم تو وبلاگش عکس و مطلب بذاریم مشتای گره کردشو میکوبونه تو لب تاب. به همین خاطر مجبور شدیم در کوتاهترین زمان ، عکسهایی که اخیرا از خانومی گرفتیم توی یک پست بذاریم .               شایلین خانوم یادی از چند ماهه پیش و اون اجازه گرفتنای معروفش کرده                       &...
6 اسفند 1392

سیزده ماهه عزیزتر از جونم

فرشته کوچولو، شایلین ناز ما جمعه 11 بهمن 1392 سیزدهمین ماه زندگی نازنینت تموم شد و قدم به ماه چهاردهم گذاشتی، دیگه دارم بزرگ شدنت رو احساس میکنم، اون دخمل کوچولوی سابق نیستی عزیز دلم  تو همون دخملی بودی که اگه می خوابوندمت و ساعتها جابه جات نمی کردم حتی یه سانت هم نمیتونستی جا به جا بشی اما حالا مگه میشه یه لحظه یه جا نگهت داشت حتی توی خواب هم مدام در حال وول خوردنی ( میگم نکنه یه ذره ی دیگه که بزرگتر شدی تو خواب پاشی راه بری مامانی) دنیای پیرامونتو میشناسی، مدام به سمت اتاقت میری و نسبت به اسباب بازیهات واکنش نشون میدی، در مورد اشخاص هم تقریبا همه رو به نام میشناسی و اگه ازت سوال کنیم با دست نشونشون میدی یاهم میگی نیست...
16 بهمن 1392

واکسن یکسالگی نفس مامان

  عشق مامانی سلام  بالاخره قسمت شد بریم واکسن یکسالگیتو بزنیم عزیز دلم اونم با تاخیر 10 روزه   واسه اینکه از یه طرف یه چند روزی تب داشتی و از طرفی هم می خواستم هماهنگ بشه و با باباییت بریم که آخرشم نشد که بشه!!! در نتیجه یکشنبه 21 دی ماه 92 با باباجون رفتیم مرکز بهداشت ویلا، این دفعه مامان جون نتونستن با ما بیان آخه دست مامان جون بدجوری سوخته بود و دستشون بسته بود ( انشاا... که هر چه زودتر دستشون خوب بشه ) تا وارد مرکز بهداشت شدیم اگه گفتی چی دیدیم    اون آقا بداخلاق سری قبل   ( ولی این بار چون سرش خلوت بود خوش اخلاق بود.) اول رفتیم اتاق بهداشت تا قد و وزن و دورسرتو بگیرن، ...
2 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مزرعه عشق می باشد