شايلين جون، عشق مامان و باباشايلين جون، عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

مزرعه عشق

شایلین د ر شاندیز

شایلین نازنینم ، دلبندم دوشنبه 8 آبان 93 به مناسبت تولد رونیکا جون رفتیم شاندیز، رستوران صفدری، شما گلم تو مسیر راه، تخت گرفتی لالا کردی، وقتی رسیدیم طبق معمول تا شما رو برداشتیم بیدار شدی و کلی از دیدن همگی اونجا ذوق کردی . هوا کمی سرد بود و مامانی هم لباس گرم واسه دخملیش برنداشته بود .  عجب مامانی   ، آخه تو مشهد هوا خیلی گرم بود نفسم  دخملی مامان هنوز خوب غذا نمی خوره   ولی به هر حال چند لقمه نون و برنج و ماست نصیبت شد نانازم.                     ...
18 ارديبهشت 1393

پیام تسلیت ( به مناسبت درگذشت خاله باباجون شایلین)

                        خانواده های  محترم انتظاری مقدم , توکلی ، ابراهیم زاده ، عریانی و سایر فامیل وابسته واژه تسلیت ناتوان از تسکین است. مشیت الهی بر این تعلق گرفته که بهار فرحناک زندگی را  خزانی ماتم زده به انتظار بنشیند و این بارزترین فلسفه آفرینش  در بیکران هستی و یگانه راز  جاودانگی است. درگذشت عزیز خانواده ، مادر گرانقدر و دوست داشتنی شادروان حلیمه ابراهیم زاده  را ( که پس از سالها چشم انتظاری فرزند شهیدش ، اکنون در کنار اوست ) به شما تسلیت  عرض نموده ، از وجود ازلی و ابدی محبوبش برای گ...
15 ارديبهشت 1393

رونيكا جون ، تولدت مبارك

  خاله آرزو و عمو مصطفي " به یمن آمدن فرشته کوچکتان به زمین ، با آسمانی ترین آرزوها برای پر خیر و برکت بودن قدمهای کوچکش   و روح بخشیدن به زندگیتان تبریک ما را پذیرا باشید.   رونيكا جون " چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت فرشته آسمانی ، زمینی شدنت مبارک . . .  شايلين به همراه ماماني و بابايي...
1 ارديبهشت 1393

ماماني روزت مبارك

 همسر عزيزم ، اينك كه در سالروز ولادت حضرت فاطمه (س) و روز مادر ،  دومين سال مادر بودن را تجربه ميكني ، از طرف خودم و دختر گلمون اين روز قشنگ رو به تو تبريك ميگم. من و شايلين اميدواريم كه  در مسير زندگي و در كنار هم موفق ، شاد و سلامت باشي.   مامانجوناي شايلين ، مامان بزرگاي مامان شايلين ، عمه ها ، خاله ها ، زن عمو ها ، زن دايي ها ، دختر  عمه ها ، دختر خاله ها و .... و همه مادراي دنيا روزتون مبارك .   تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون  شمع  گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از...
31 فروردين 1393

آخرین روزهای نوروز93 و دخملی 15 ماهه ما

شایلین مامان بالاخره انتظار یه هفته ایی ما به پایان رسیده و 10 فروردین فرار رسید و بابایی یک شنبه شب 10هم فروردین اومد بیرجند، وقتی بابایی رو دیدی قیافه جالبی داشته یه جورایی با خودت فکر می کردی داری خواب می بینی یا توهم زدی خیلی با تعجب زل زده بودی به باباییت   فدات بشم مامانی که اینقدر ماهی  بابایی از راه نرسیده به دنبال کیک واسه ی دخمل 15 ماهش، ولی متاسفانه کیک گیرمون نیومد.بعدشم حرکت به سمت مود   پارسال این موقع هم رفتیم مود آخه عمو اسد اونجا باغ دارن و یک شنبه شبا آبداری دارند ما هم میریم اونجا آتیش روشن میکنیم و یه چهارشنبه سوری به پا میکنیم تا عمو تنها نباشند  دخملک مامان پارسال این موقع 3 ماه...
30 فروردين 1393

بابایی، روز آزمايشگاه مبارک

همسر عزیزم   آن هنگام که مثبت و منفی تو دنیایی را زیرو رو می کند ، آن هنگام که حق لمس سلول ها  فقط از آن توست و تویی که نظاره گر عظمت خدا درون میکروسکوپ هستی  . هر روز که  خدمتت مایع نجات انسانی می شود آن روز ، روز توست.  امروز  ، سرو سبز علوم پزشکی در برابر  قامت سپیدپوشت " ای نام آشناترین گمنام " سر تعظیم و تکریم فرود آورده . سی ام فروردین ماه ، روز یادمان شکوهت گرامی باد.    تبریک صمیمانه من و دختر گلمون رو به مناسبت این روز بزرگ و همچنین انتخاب شایسته ات رو برای دومین سال به عنوان کارمند نمونه آزمایشگاه در دانش...
30 فروردين 1393

6 تا 8 فروردین 93

6 فروردین من و تو می خواستیم بریم خونه دوستم هدی جون، برعکس روزهای دیگه ساعت 8 صبح بیدار شدی ( منم خیلی تعجب کردم چون هروقت می خوام با تو برم جایی شما خانم میگیری می خوابی و دیرتر بیدار میشی ) و با بقیه نشستی سر سفره صبحانه؛ ولی صبحانه نمی خوردی فقط شیطونی می کردی . ناناز مامان ساعت 10 صبح گرفتی خوابیدی و تا یکم خواب بودی  خیلی بلایی دخملی آخه تو هیچوفت تو روز اینقدر طولانی نمی خوابیدی   خلاصه کلام بالاخره بابا جون ما رو برد خونه هدی جون و شما اونجا با گل پسر 6 ماهه هدی جون یه اسم سامیار یه کم بازی کردی .ولی سامیار بیشتر خونه مامان جون بابا جونش بود ماشاا... خیلی پسر  آرومی بود.  پنج شنبه 7 فروردین خونه ساغرجون،...
27 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مزرعه عشق می باشد